X
تبلیغات
بهروز وثوقی - خاطرات بهروز وثوقی
درباره بهروز وثوقی

 http://www.nekbat.com/archives/002846.php

 خانواده سبز-...ارتباط بهروز وثوقی با دربار شاه و درباریان بویژه روابط خاص او با اشرف پهلوی همواره یک از موضوعات مطروحه مطبوعات در بحبوحه انقلاب و نخستین سالهای بعد از پیروزی انقلاب بوده است .درآنزمان برخی نشریات تا جایی پیش رفتند که اشرف را معشوقه بهروز قلمداد نموده و بهروز را بازیچه هوس ها وتمنیات شهوانی و جنسی اشرف پهلوی قلمداد نمودند .
البته بهروز اشاره چندانی به این روابط ننموده ودر قسمتی از کتاب در توجیه روابط صمیمانه اش با درباریان می گوید :«...آن زمان به عنوان یک بازیگر معروف و محبوب که مردم او و کارش راخیلی دوست دارند فبه دربار دعوت می شدم .من همیشه آنجا مهمان بوده ام »
وهمچنین می افزاید :«ببین ،اگر مرا دعوت می کردند به دربار و من هم می رفتم ،یک حسنش این بود که وقتی فیلم هایم با اداره سانسور درگیری پیدا می کرد ريالمن از این موقعیتم استفاده می کردم .

می رفتم سراغ مقامات و صاحب منصبان حکومت وقت و باهاشان چک و چانه می زدم و هرطوربود راضی شان می کردم کاری کنند که فیلم از توقیف درآید.موفق هم می شدم اجازه نمایش فیلم را بگیرم .گفتم که ،هیچ کدام از سازندگان فیلم مرا همراهی نمی کرد .درچنین مواردی ،همه شان خودشان را می کشیدندکنار .من باید تنهایی می رفتم جلو وبا اشخاص مهم حکومت سرشاخ می شدم تا بتوانم به هرترتیب که شده اجازه فیلم دلخواهم را بگیرم ،فیلمی که کارگردانش یکی دیگر بود وتهیه کننده اش دیگری ،وبیش ترین منافع مادی و معنویش هم نصیب ایشان می شد ،وگرنه من که بازیگر بودم وکارم را کرده بودم و دستمزدم را هم گرفته بودم .مساله دیگری در میان نبود .وانگهی همین رفتن من به دربار سبب شد فیلم های بوداری مانند قیصر ، بلوچ ، خاک ، گوزن ها و...اجازه نمایش بگیرند کارهایی که امرئزه از آثار ماندگار سینمای ایرانند »ص 382
واما بهروز وثوقی در رابطه با شایعات مربوط به روابط جنسی وی با اشرف پهلوی می گوید :« ...من هیچ گاه برای چنین مسائلی به دربار نمی رفتم .من به عنوان یک شخصیت سینمایی و هنری ایران به دربار دعوت می شدم ،نه برای کارهای دیگر...نه برای چیزهای دیگر » ص 386
بهروز در ادامه خاطراتش از تماس های گروه های مختلف سیاسی و اپوزیسیون خارج از کشور باوی ،جهت کسب حمایت و همراهی مشارالیه می گویدو در کنار آن به برخی تئاترها و نمایش ها و فیلم هایی که طی این مدت در خارج از کشور بازی کرده است ،اشاره می نماید .


منجمله نمایش "رستمی دیگر ، اسفندیاری دیگر" که در انگلیس بر روی صحنه می رود وبا موفقیت غیر منتظره اش در سایر شهرهای اروپا نیز اجرا می گزدد .


حاشیه هایی که از این نمایش تعریف می کند نیز قابل تامل است مانند اختلافاتش با دست اندرکاران نمایش و شلاق واقعی خوردن از دست یکی از زنان بازیگر نمایش !


برخلاف نمایش فوق نمایش دیگری که با عنوان "پروانه ای در مشت "که بهروز درآن نقش افرینی می کند با استقبال چندانی مواجه نمی گردد .


دراین بخش از کتاب بهروز به گذشته باز می گردد و به کدورتی که قبل از انقلاب میان او و کیمیایی بوجود آمده بود یاد می کند و دراین باره می گوید :«...یک بار اشاره کردم ...وقتی گوزن ها را تمام کردیم و فیلم رفت روی اکران ،با استقبال زیادی روبرو شد و من هم جایزه گرفتم ...توجه مردم به من زیاد بود بیشتر شد ..گفتم برایت که این شهرت و محبوبیت من تعضی از کارگردان ها را ناراحت می کرد ؟یکیش همین مورد بود ...بعضی از دوستان هم آتش بیار معرکه شدند .بهش می گفتند : "تو بدون بهروز چیزی نیستی .اگر راست می گویی ،بدون او یک فیلم بساژ!»ص 401


بهروز از این بابت بیاد گذشته می افتد که در آن سالها (احتمالا اوائل دهه هفتاد ) مسعودکیمیایی از ایران با او تماس می گیرد تا با سرمایه گذاری برادران شایسته در هدایت فیلم باردیگر زمینه بازگشت بهروز به سینما را فراهم نماید تا بار دیگر بقول خودشان اکیپ سه نفره منفردزاده – وثوقی – کیمیایی دوباره شکل بگیرد .


این تحرک آشتی جویانه کیمیایی نه تنها کدورت قبلی را از بین نبرد بنا بر دلایلی که بخشی از آن در کتاب آمده است ،منجر به سوتفاهم و کدورت تازه ای گردید و در نهایت فیلم "تجارت "کیمیایی بجای بازی بهروز یا آنتونی کویین !در نهایت با بازی فرامرز قریبیان ساخته شد .


بهوز در این باره می گوید :«...بعد هم رفت آن مصاحبه کذایی را کرد و حرفهایی زد که آن قدر زشت بود که اصلا نمی خواهم تکرارش کنم ...همین رفتار و حرکات نا صادقانه این رفیق شفیق عزیز سابق باعث شد که برای همیشه روی این رابطه و دوستی خط قزمز بکشم .بعد هم که آن فیلم "تجارت "را ساخت دیدم ...خیلی خوشحال شدم و از کار خودم خوشم آمد که به دامش نیفتادم ...البته دیدی که آنتونی کویین ِ هم در فیلم نبود !» ص405


بعد این ماجرا بهروز در فیلمی بنام "شب های اضطراب "بازی می کند که قصه آن درباره یک مامور ساواک است که به آلمان می آید .که آنهم بعلت تمام شدن سرمایه تهیه کننده در آخرین مراحل فنی متوقف می ماند .


بهروز در همین سالها در کلوپ "الاخون والا خون "با دختری درویش مسلک بنام " کتایون امجدی "آشنا می شود که بعدها به ازدواج بهروز درآمده و همسر وی می گردد.


آشنایی بهروز با کتایون موجب می شود بهروز بقول خودش گرایشات عرفانی یافته وبه سلک دراویش در آید .


او با رفتن به خانقاه « مکتب طریقت اویسی شاه مقصودی »مجذوب پیر و مراد رهروان آن طریقت یعنی « حضرت صلاح الدین علی نادرشاه عنقا » می گردد و بتدریج در سلک پیروان وی در می آید تا جاییکه در تمامی امور و کارهایش به مشورت با مراد خویش می پردازد .


تاثیر این طریقت بر روی بهروز به گونه ای است که او الکل ،والیوم وحتی سیگار را کنار می گذارد و آنچنان دچار تحول درونی می شود که در جایی از کتاب می گوید :« ...امروز که نماز می خوانم ،تفاوت این فریضه الهی را با آن چه در اوایل انجام می دادم و همه افکار روزمره و حتی کلید گمشده خانه ام را در آن می جستم ،بیش از پیش درک می کنم و برای فرصت آتی که خلوت و آرامش را به ارمغان آورد ،بی تابی می کنم .» ص


417بهروز کمی بعد در فیلم تهدید که در مورد یک افسر سیا است که پیش از انقلاب در ایران افسران گارد را تعلیم می داده است بازی می کند که آن فیلم نیز هیچگاه به نمایش در نمی آید .


فیلم دیگری نیز تحت عنوان "پل های شکسته "که بهروز در آن فرصت نقش آفرینی می یابد .به علت مشکلات مالی تهیه کننده آماده نمایش نمی شود .


در این میان بهروز به همراه همسرش از لوس آنجلس به سانفرانسیسکو سفر می کند تا بنابر دلایلی برخورد و دیدار کمتری با ایرانیان مقیم ایالات متحده داشته باشد .


کمی بعد فرصت می یابد بعد از 18 سال پدر و مادرش را در ترکیه ملاقات نمایدکه جندی بعداز این دیدار مادرش مرحوم می شود .


بهروز در سال 1999 در فیلمی از یک زن آمریکایی بنام نوراهوپ که شوهر افغانی دارد بازی می کند .


این فیلم تلاقی (برخورد )نام دارد که سرگذشت یک خطاط مشهور افغانی را که بعد از انقلاب افغانستان دستگیر و شکنجه و تبعید می گردد ،روایت می کند.


واما مهمترین اتقاق این دوره از زندگی بهروز ماجرای جشتواره فیلم سانفرانسیسکو و جایزه ویژه کوروساوا است که بخاطر فیلم "باد ما را خواهد برد " به عباس کیارستمی تعلق می گیرد .


عباس کیارستمی وقتی این جایزه را دریافت می کند خطاب به حضار می گوید :« شما می دانید که چقدر دوستتان دارم و این جایزه کوروساوا چقدر برایم مهم است و آن را دوست دارم ،چون این فیلمساز بزرگ ژاپنی تا زمانی که زنده بود مرا و فیلمهایم را دوست داشت ...اما من امشب می خواهم با اجازه شما و کوروساوا ،این جایزه را به یکی از هنرمندان وطنم بدهم که امیدوارم در این سالن حضور داشته باشد ...واو بهروز وثوقی است ..» ص 441


بهروز در این باره می گوید :«من اصلا انتظار نداشتم ...سخت یکه خوردم ...ایرانی ها بناکردن به کف زدن ...عده ای از شوق گریه می کردند ...کتایون هم اشک می ریخت ...بلند شدم رفتم روی صحنه ...


کیارستمی می گوید :این جایزه را به بهروز وثوقی می دهم برای تمام کارهایی که تاکنون کرده است و برای کارهایی که در این سالها نکرده است » ص 442


بهروز در انتهای کتاب بار دیگر به خاطره ای از دربار شاه سابق اشاره میکند و آن اینکه درآن سالها قصد داشته ایران را ترک نموده ودر سینمای آمریکا فعالیت کند و وقتی این خبر به گوش درباریان می رسد شاه و فرح هرکدام دلیل این امر را از او جویا می شوند و اوهم پیشرفت و ترقی در کارش را علت اتخاذ این تصمیم ذکر می کند .بهروز در این باره می گوید :« حالا که فکر می کنم می بینم کاش آن زمان آمده بودم آمریکا...زمانی بود که می شد کاری کرد .شاید می توانستم در سینمای دنیا جایی برای خودم باز کنم ...نمی دانم شاید فرقی نمی کرد ..» ص 427


در پایان ناصر زراعتی که این کتاب به همت او فراهم آمده اشاره ای به چگونگی شکل گیری این خاطرات ،دشواری های بین راه و..در نهایت آماده شدن کتاب برای انتشار می نماید


و صفحات پایانی کتاب با یادداشت هایی در تمجید و تکریم بهروز وثوقی از جانب نویسندگانی همچون جمشید اکرمی ، دکتر صدرالدین الهی ،رضا بدیعی ،جمشید چالنگی ،احمد طالبی نژاد ،علی اصغر عسگریان ،شهیار قنبری ، دکتر هوشنگ کاووسی ،شاهرخ گلستان ،ناصرملک مطیعی ،اسفندیار منفرد زاده ،علیرضا میبدی ،تهمینه میلانی ،پرویز نوری ،علیرضا نوری زاده ،مهدی ذکایی ،فرهنگ فرهی ،تورج نگهبان و بلاخره همسر بهروز خانم کتایون امجدی زینت می یابد که خواننده را با آثار و کاراکتر هنری بهروز بیشتر آشنا می سازد .


در انتهای کتاب نیز عکس هایی از بهروز در دوره های مختلف زندگی منتشر شده است .


پایان


موخره :خاطرات بهروز نیز منتشر شد و ما را با فراز ونشیب های زندگی او و گوشه های پنهان و اشکار تاریخ سینمای این مرز وبوم آشنا ساخت .گرچه مانند بسیاری کتابهای مشابه دیگر بسیاری پرسش ها و ناگفته ها را بدون پاسخ باقی گذاشت .وقتی مطالعه خاطرات بهروز را تمام کردم نمی دانم چرا این شعر در خاطرم فرصت خودنمایی یافت که :


حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای


گفت : یاباد است یا خواب است یا افسانه یی!


گفتمش :احوال عمرم را بگو تا عمر چیست ؟


گفت : یابرق است و یا شمع است و یا پروانه یی !


گفتمش : اینها که می بینی ، چرا دل بسته اند ؟


گفت :یا کورند ،یا مست اند یا دیوانه یی !


+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 3:14  توسط قیصر  |